عروس
-
تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 16:56
تمبلکِ قصه ی ما ک معرف حضور یکایک شما عزیزان هس....انقد فسیل بازی دراورده دیگه منی ک هیچوقت چشم نداشتم ببینم میره باشگاه و خوش میگذرونه ، دعواش کردم گفتم لاقل هفته ای سه بار برو باشگاه اونجام نبینم دروازه وایسی یه ذره تکون بده جسدتو.....من نگفتم شیطان رجیم گفت.فک کرد از رو محبتم و از رو اینکه دلم می...
شمیم نامه
-
تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 16:56
گفته بودم ننم دوره دانشگاهش گرگان بود و اونجا کلی دوست و رفیق داره....خیلی اتفاقی مامانمم تو تعطیلات قبلی میخاس بره گرگان رفیق بازی...علی فهمید به بابام اس ام اس داد: افتخار میدید با هم بریم گرگان؟ یواشکی این ا س ام اسو خوندممم.یخورده خوشمم اومد.در حالی ک با من سگه هااا. ولی خب هنوز با دیگران خوبه ش...
معجزه فرازمینی در مورد کانتکتها
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 3:09
علی دمبه ...بعلت اعتیاد شدید ب تلگرام یکهویی زد تلگرامشو پوکوند...از طرفی ماشینو گذاشته برا فروش.آگهی شو تو دیوار و شیپور اینا داده.گاه گاهی مشتری ماشین بهش زنگ میزدن ازش عکس سولاخ سمبه های ماشینو میخواستن.با اخم و تخم بهم گفت : چیکار کنم؟ گفتم تلگرامو تو لب تاب بریز تلگرام جونشو تو لب تاب ریختن هما...
آشتی آشتی
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 3:09
فک نمیکنم فرصت نوشته ی طولانی رو داشته باشم.حالا توکل بر خدا همچنان تو قیافه بودیم با هم......علی داش جلوی یه نماینده ی بیمه از اقواممون تو خونمون برگه ی بیمه (ازین بیمه های خصوصی) پر میکرد....یه گزینه داشت که ازش میپرسید آیا بیماری خاصی دارید؟؟؟با این که میترسیدم جلو جمع رنگیم کنه دلو زدم ب دریا و ...
کانتکت ها
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 11:12
تمومِ کانتکت های علی تو گوشی من اومده اگه ازم بپرسه چرا کانتکت های اون تو گوشی من هستش؛ چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مسئولین ب درد من رسیدگی کنین + نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۵/۲۵ساعت 11:16 توسط شمیم |
مشتی خوش ذات میباشم :)
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 7:22
با اجازتون دو روزه یا ننم و خالم اینا رفتیم مشهد...از قبل بدللیل قهر روز افزون با زبون ایما اشاره به علی خله گفته بودم از نخود کیشمیش بیزارم این خرت و پرتا رو واسه ننت اینا نخر.من ک خودم اصلن ازین جفنگیات نمیخرم.حیفه پول ک در راه گوز اوری نخود حروم شه...آها به شوهر گفته بودم برا ننت نخود مخود نخر من
گند زدم هک
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 7:22
دیشب بعده اینکه خوابش برد با خرسندی تمام گرفتم تلگرام شوهرو رو گوشی خودم هم نصب کردم... کلی ب فتح الفتوح خود بالیدم...تو گوشی علی دیدم ساعت کوک گذاشته واسه سه و ربع ک پاشه سحری شو بخوره.بخ بخ اضافه غذای افطارو سرد سرد میخوره به اضافه ی چایی ای ک خودش سر شب تو فلاسک ریخته یه نیم ساعتی هنوز مونده بود
آبدوخ
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 7:22
یه دوغ داشتیم سنه ی 1108 هجری از لبنیاتی سر کوچمون خریده بودیم باهاش دوازده تا مهمونی پیش بردیم بسکه ترش بود برکت داشت هیشکی لب نمیرد میموندامروز برا همسر عزیزم نهار از اون دوغ آبدوغ خیار درست کردم میدونم مردای خونواده شما با دیدن این غذاها بجای نهار فحش کشتون میکنن.بلکه هم اعدام.....دلتون بوسوزد م
جنگگگگگگگگگگگگ
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 7:22
درودتا هفت هشت روز قبل قهر همچنان در قهر زیبا بسر میبردیم دیگه رفته بودیم تهران واسه بچه خرید کفش و لباس از این مغازه به اون مغازه ناچارا باهاش حرف زدیم اونم کم میل نبود ک بصورت هوشتی پوشتی مث همیشه موضوع قهرو بماله و خودشو بندازه وسط گود.دوران دو ماههی قهر خیلی مزخرف بود ولی الانم اشتی نیستیم فقط
جمهوری تازه گالش يافته((گالش بمعني چوپان گاو استعاره از چيپِ)))
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 7:22
خدایی پیوستن به کمپین قلیون کش ها تو سی و چهااااااااار سالگی گالشیِ مطلق نیس؟؟؟؟ یک ماهی هس ک جایی میریم قلیون سفارش میده با اون بیماری آسمش میشینه پاف پوف دود میکشه کمش بود ورداشته واسه خونه هم قلبون خریده....دیشب دیدم بساط قلیون کرده.هم رو گازمو هم جایی ک تو هال قلیون میکشید پر از خاکستر کرد.....ب
سرقفلی پاپیون زده
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 7:22
علی داشت تلفنی با یکی صحبت میکرد : گفت : بنگاه شما دقبقا کجاست؟؟؟ بعدش برداشته حبه رو برده بیرون بدون اینکه به من بگه تو هم بیا هی دارم با خودم فک میکنم این مردک تو بنگاه چیکار داره که پییِ شیطونیای حبه تو ماشینو به تن خودش مالیده ولی به من نگفته بیا.محاله بدون من بره بیرون. یعنی داره میره یواشکی وا
پارتی
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 7:22
دوش یه مهمونی دعوت داشتیم.دیدم فاز مهمونی به علی گره گوری نمیخوره .یه کمم شیطون رفت تو جلدم علی دمبه رو پیچوندم موند خونه به حبه داری پسرخالمم فراخوان دادم بیاد پیش علی پاسبونی علی رو بده خودم تهنا رفتم حالا نرقص کی برقص.حالا نلول کی بلول! خیلیییییییییییییییییییییییی عالی بود.کاش لاقل ماهی یه بار از
کیک
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:36
وقتی من تلفنی یا حتی حضوری با کسی حرف بزنم علی اصلا گوش وانمیسته حوصله منو هیچ.قت نداره.یه بار داشتم برا دوستم تعریف میکردم ک فلانی زنش ک زایید عکس زن و نوزادشو در جا گرفت برد داد شیرینی فروشی عکسشو رو کیک زدن بعد برا مهموناش برد و داشتم حسودی اینو میکردم ک مردم چقد زنشونو دوس دارن.....انگاری علی شن
شادی استنشاق بهار
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:36
درووووووووووووووووووووووووووووووووووود عاشق همه تونم.عاشق شهرم.کشورم.خونوادم.دوستام.مجازی هام.عاشق زندگی.عاشق مردم.عاشق همه کسانی ک ازشون بد میگم و اونا از من بد میگن.عاشق مشکلات مسخرم و عاشق خودم زندگی یعنی وجودی ک امروز هوای مهربونه بهارو چشیده و تلطیف شده عرض خاصی نداشتم جز ارادت با قلبی پر از ح
شروع 96
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:36
انشای خود را اغاز میکنم....سال تحویل استثناعا علی قهر نبود.به خوشی تحویل کردیم.برا نهار سبزی پلو ماهی تدارک دیدم ک خیلی اوشمززه بود .بعد رفتیم خونه ننش و بعد خونه ی ننم.فرداش ما و خالم اینا رفتیم تهران خونه خواهر شوهر جان.مجددا خاطر نشان کنم شوهره عنتره من و شوهر خاله ی من پسر عموی هم هستن.بنابراین
داعشِ ما
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:36
تند و تند و تند بگم و در رم....تولد اعجوبه جان شد با پودر کیک کیکیدم غروبش رفتیم خونه خالم اینا با چایی با اونها خوردیم تولد دو دیقه ای هم گرفتیم صرفا جهت فوتو شوتینگولی واقعنی با کراهت پیش هم میشینیم عکس میندازیم.کادو هم دسته خر بهش دادمحالا این مهم نی....بشنو از نی چون حکایت میکند: یکی از برادرشوه
شوتی
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:36
هییییییییییییییییییییع بعده هزار و بوقی یه کتاب برداشتم مطالعه کنم یه حس غروری بهم دست داد از همون حسا ک برادران و خواهران مومنین و مومنات بعد از انجام واجیبات و محرمات بهشون دس میده حس کردم خدای دانشم اومدم جلو ننه بابام اعاده فضل کنم بگم آره....عارههههههههه بنده اهل مطالعه و کلمه های ثقیل قلمبه س
تولدم و برادرش اینا
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:36
تولدم شد بدون اینکه یه ابسیلون خودمو واسه مهمونی ب جلز ولز بندازم و دنبال تشریفات باشم یه 5-6 تا دوست چتر بازمو(از فامیلامون) دعوت کردم زدیم رقصیدیم خندیدیم خوردیم پاشیدیم خیلی هم عالی گذشت.کیک معمولی گرفتم لباس قدیمی ک همون دوستام ده بار دیده بودن تنم کردم اونهام سخت نگرفتن.موهامم دادم ارایشگر همسا
مهمون متاهل دوس دارید؟؟؟
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:36
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
دعوانامه
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:36
خوشمزه ترین قسمت زندگیم اینه که حبه جلو صغیر و کبیر باباشو صدا میزنه: مادر ..................................................................... دوست عزیزی ک تلفنی ازت میپرسم اسم دخترتو چی گذاشتی؟ میگی : آنیل و من میشنوم : وانیل!!!! باجنبه تر باش.پای ده سال دوستی درمیون بود .........................