خرید بک لینک
کلاس بچه تموم شده ، جلوی در کلاسش منتظرم بیاد بیرون ، تازه تو دلم غر میزنم چرا نمیاد،! بعد معلم زبانش زنگ میزنه میگه: چرا نمیایین دنبالش؟من تازه فهمیدم اشتباها رفتم دم کلاس ریاضی دنبال بچه م ک خودم یک ساعت پیش گذاشته بودمش کلاس زبان ..........به خانم مستمنده بیمار ،وعده دادم که :جمع میشیم برای هزینه جراحیش، کمک کوچیکی میکنیم، البته مشروط ب اینکه به دکترش میپردازمبا من احساس صمیمیت کردیه روز زنگ زد گفت : چک دارم ۶ تومن قرض بده،من ک نداشتم به علی گفتم زد براش، خانمه گفت: سه روز دیگه بهت میدم! یکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد محبی تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 14:06

عصری ب مامانم زنگ زدم و با این مقدمه که ؛ شونصد سال قبل زیر بالشت اتاق علی دعا دیدم ؛ ابتدا کردمتا ماجرای اینکه مادرشوهرم و خواهرش میرن پیش امام جماعت مسجد محله ی خواهرش اینا دعا میگیرن تا ماجرای اون دستمال حدود ۱۵ سال قبلو این ماجرای کوسن! گفتم یه کوسن هست با دست دوزه های شماره دوری افغانستانیمیگه : چقد کج فکر هستی، دعا علیه شما بگیره که سر پیریش زندگی پسر کوچیکش خراب بشه که فکر راحت تو گور نبره؟ میگه :شما به حجاب رسیدین سریع‌تر روشنفکر شدین ؛ اون وقت اعتقادتون به جادو جمبل رو سر جاش نگه داشتیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد محبی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 8:02

منفور شدن از کجا میاد ؟ محبوب شدن از چی میاد؟ جز اینه که از گذشت و ایثار ؟؟؟؟؟برا خودمون اسم و رسم میخریم؟ کیو دیدین خودخواه و خودبین باشه و ازش به نیکی یاد بشه؟حالا ما محتاج این نیستیم مردم هی بگن ما خوبیم ما گل ایم، اما خب آبرو داری و محبت لازمه ی بشریتهآخر هفته ،کلی از بچه های فامیل رو دعوت کردم بیان چن ساعت خونه ما با حبه بازی کنن پشت تلفن خیلی رک به مادراشون گفتم که از (پسرت/دخترت) برای بازی دعوت میکنم ، و ببخشید که شما ( پدر/ مادر) رو نمیگم، امتحان زبان دارم میخام تو اون تایم درس بخونم( اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد محبی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 8:02

پنج شنبه ک تعطیل بود یکی از فامیلای علی اینا ( مادر و دو بچه )رو دعوت کردم بیان درسته که فقط دو تا دختر داره، ولی راستش خونواده های پسر داره فامیل همه ددر دوودور بودن، اومدن ک بچه ها بازی کنن، خیلی خانم نازیه، بچه ها یه کم بازی مازی کردن، خانمه ظهر نهار رفت خونه ش! باز برا عصری میخواستیم بریم پارک ، رفتیم بچه هاشو از در خونه ش گرفتیم با خودمون بردیم، شانسی شانسی داداشم و خانمش و بچه رو هم اونجا تو پارک دیدیم، خانم برادرم بهم میگه: چرا تو همیشه یه عالمه بچه دنبالتن؟ گفتم: بزرگی میخوای باید ایثار ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد محبی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 8:02

هوای شمال از گرمی افتاد اما رسیدیم به پیک شرجی بودن!دلتون نخواد این روزا خیلی بارون داریم ، اصن ع موقعی ک جنگ شد اوضاع جوی از خشکسالی درومد و هوا داره مث هوای قدیم میشه،من نمیدونم اون تو مووآ چیکار کرده بودن که اکوسیستم از تعادل خارج شده بود!رطوبت حدود ۹۰ درصد هست! عین اینکه تو حموم ک میرین حموم رو بخار ورمیداره! همونجور! مرداد و شهریور اینطوریهنیگا میکنم شهرای دیگه رطوبتاشون حدود ۱۰ تا ۲۰ درصد هست، حسرت میکشم، غلط کردم یه شلوار جین مو شستم چهار روزه تو خونه زیر کولره، هنو نم داره! یادمه نوجوون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد محبی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 8:02

چقد این روزا بی حوصله ایممیدونم اکثر ادما پیش خودشون فک میکنن که خیلی خوبن و خیلی ب بقیه خوبی کردن اما در ازاش از دیگرون جفا دیدن منم انقد این چند وقت منفی ام دیدگاه قشنگ و جذابمو ب زندگی از دست دادمزندگی من با وجود شوهره ددری ؛ مثل قبل ، پره از رفت و آمدهیه وقتا میگم اگه بنویسم چقد برو بیا داریم فک میکنین دارم دروغ میگملمس و کرخت هستم و این رفت و امدها رو فقط برا اینکه باعث شه خون تو رگم بدوه پاشم یه کم تمیز کاری یا اشپزی کنم غنیمت میدونمبا دوستم الی جان بینهایت سرد و دور شدیم، با خودم فک کردمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد محبی تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 4:15

شب جمعه ای خارشوعرم اینا اومده بودن خونمون، انقد با شخصبته؛ بعده شام اومدن چون اینجانب متنفرم از اشپزیفرداییش که جمعه باشه یه سر رفتم دم خونه ی مادرشوهرم که یه امانتی (لوازم پرده) بهش بدم ؛ مادر شوعر میگه : ببخشید دیشب ما نیومدیمااا!!!!!!!!!!!! بسم الله و بالله!!!!! مگه دعوت شون کرده بودن که نیومدنش عذرخواهی کردن داشته باشهننه ی علی ددریه دیگه! انقدر حسوده حتی به اومدن دخترش به خونه ی ما حسادت میکنهفک میکنه هر کی میاد خونه ی ما ؛ اینم سر جاهازیشه بایس بیادمن همیشه از اینکه بگم فلانی حسوده فراریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد محبی تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 4:15

چه خوب شده اینستا درومده و هر پدر امرزیده ای شده بلاگر اشپزی، خدا وکیلی عین بازارهای اقتصادی جهانی شده ، وقتی یه محصولی توسط بخش خصوصی عرضه میشه انقدر جو رقابتی میشه بالخره یکی یه جا دستور درستش رو میذاره با مردم تو کامنتا دستورات اشپزی رو لو میدن!یه وقتا تو اینستا میگردم دستور پخت غذاها رو میبینم ، ضمن اینکه حس میکنم غذاهای استانهای مختلف چقدررررر میتونه خوشمزه باشه،با احترام ب همه عزیزان زیبای وطنم: به این نتیجه رسیدم غذاهای گیلانی گل سر سبد غذاهای ایرانی ان! من تعصبی ب شهر یا اصالت خودم مازنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد محبی تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 4:15

صب کله سحر بیدار شدمازمایش خون دادم بند عینک گرفتمگوجه خریدمخواهرشوهرمو دیدم ، اولین بار تو عمرم بود بیرون میدیدمش! اونم کجا ؟ درست زمانی ک خیارای ارزون و کج و کوله ی هشتاد تومنی خریدم قیافه مو عین خیارا کج و کوله کردم ، با خنده و شرم بهش گفتم : عه چرا منو دیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خندید گفت چند خریدی؟ با خجالت و خنده گفتم ۸۰ تومن ! گفت چقد پولداری، من دیروز ۵۰ تومنی شو خریدم اخری داشتیم خدافظی میکردیم بهش میگم :توروخدا جایی تعریف نکنیاااااا الانم یواشکی منو تعقیب کن میخام برم گیلاس بخرم خجالتیه اون خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد محبی تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 4:15

همیشه تو خلوتم فکر میکنم ک با بقیه بحث های عقیدتی نکنم ، قوم و خویشی و دوستی ها رو از بین نبرم، ارزش دوستی بالاترهاما دریغ ... تنها ملاک من شده فقط همین ...علی همیشه میگه : اون جماعت همیشه در قبال منطق ، دنبال دهن جوابی کردن هستن!!!چون چیزی در چنته ندارنچن روز قبل خونه مادرشوعر بودیم ؛ یکساعتی با مادرشوهرم بحث کردم ، البته واقعا نرم نرم ،گفتم :بعد از ماجرای ۱۸-۱۹ دی ، دیگه عقاید شما رو نمیتونم تحمل کنم،،،با رعايت ملاحظات سن و نسبت ،خيلي حرفا زديم و دقيقا نتيجه همون شد : چون هیچ منطق و درایت و حادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد محبی تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 4:15

امروز موتور جت ب پام بسته بوداول صبح رفتم کلاس زبان جونم بعد کمی خرید تره بار و خیارای ریز خیارشوری و‌جوراب پسرک و رفتم خونهسر ظهری پسرک رو بردم کلاس ریاضی و اونجا چند تا از مامانای دوستای قدیم پسرک رو دیدم و چقد از دیدنشون ذوق کردمبدو بدوووو اومدم خونه نهارو بار گذاشتم و باز برگشتم بچه رو ع کلاس برداشتم اوردم خونهتند تند رفتم دکتر گوارش، انقد معطل شدممممممممم ، چند لحظه چرت زدم، گوشیمم جا گذاشته بودم برق خونه هم قرار بود قط شه علی هم نبود ، پسرک هم تنها بوداز استرس میلرزیدمدکتر هم گفت قرص اورسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد محبی تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 4:15

مادر من زن محکمی هستدر عین حال خیلی خیلی خیلی رفیق بازه باور کنین دویست تا رفیق رو داره و علت اصلی موفقیتش هم اینه که مثل آقایونه ، حرفی ک حس کنه درسته رو با زبون خودش میزنه و دیگه اصلا به واکنش طرف مقابلش و سوسه هاش هیچ کاری ندارهخیلی سخته خیلی خیلی سخته ولی من نمیدونم چرا به اون نرفتمتو این چهارده سالی ک از خدا عمر گرفتمهر کدوم از دوستاش بهش مراجعه کردن و گفتن شوهرشون فلان بلا رو به سرشون دراورده ، توصیه اش این بود : جدا نشو !این بار یه دوست مامانم ، میلیاردرن ، یه پاش اینجاس یه پاش فرنگ ! اوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد محبی تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 4:15

من عقد کرده بودم تو اتاق علی زیر بالشت علی دعا دیدمانقد بی اعتقاد بودم بعده اینکه بسته رو وا کردم دیدم با خط میخی روش ذرت و پرت نوشته دوباره بسته رو تا کردم گذاشتم سر جاش ب روی خودمم نیاوردم گفتم لابد ننه اش یه دعای مثبتی برا بچه ش کرده !....منو علی سالهای اول ازدواجمون خیلی دعوا میکردیم و اختلافات داشتیممتاسفانه ما به خونواده ها میگفتیمروزی از روزها مادرشوهرم یه تیکه دسمال مسخره داد بمن گفت : این پارچه یادگار من تا اخر عمرت تو ماشین بذارین!من به فال بد نگرفتمگفتم لابد برای اینکه از اختلافات خاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد محبی تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 4:15

یعنی بخوام از جزئیاتش بنویسم جز اینکه سرتون رو ب درد بیارم چیزی براتون ندارممن یه ورژن رسمی دارم ته سم و سموم دو عالم، این ورژنمو اصلا استفاده نمیکنم ، گناه دارن ملت ، با کلمات کاملا کتابی و رسمی که قابل شکایت کیفری نیست طرف مقابلمو بدجور ترور شخصیت میکنم نفهمه ع کجا خورده!از دادگستری بمن و اون زنیکه ای ک زده بود به ماشینم و در رفته بود ؛ وقت دادن ، تو شهر اون ها ؛ شورای حل اختلافسرتون رو درد نیارم نگم ک نیومد و بعدش با تلفن از جانب دادگستری تشریف نجس شو اورد و چقدررررر الم شنگه به پا کرد و توهیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد محبی تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 5:08

قرار شده بود اخر هفته جلسه ی علی و دوستاش، خونه ی خودمون برگزار شهقرار بود تموم مقدمات رو حاضر کنم و دم رسیدن مهمونا من برم خونه مامان ، که آقایون راحت باشن! برادره علی ک عضو جلسه نیست هم دعوت شد ، علی خود شیرینی ب خرج داد از پدر شوهرم خواست که اون هم بیادوقتی پدرش بیاد دیگه نمیتونستن حرفای سخیف بزنن بخندنحالا دودش ب چشم خودشون میرفتاز اون ور مادر شوهرم هم گفت که میادعلی روش نشد بگه، تو نیا پدر شوهر و مادر شوهرم دیوانه واااااار میرن خونه ی مردم! دیوانه وار ! تو این دوره زمونه که هیشکی با هیشکیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد محبی تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 5:08

صفحه بندی