خرید بک لینک

عصری ب مامانم زنگ زدم و با این مقدمه که ؛ شونصد سال قبل زیر بالشت اتاق علی دعا دیدم ؛ ابتدا کردم

تا ماجرای اینکه مادرشوهرم و خواهرش میرن پیش امام جماعت مسجد محله ی خواهرش اینا دعا میگیرن

سرانجام اون کوسن

تا ماجرای اون دستمال حدود ۱۵ سال قبل

و این ماجرای کوسن! گفتم یه کوسن هست با دست دوزه های شماره دوری افغانستانی

میگه : چقد کج فکر هستی، دعا علیه شما بگیره که سر پیریش زندگی پسر کوچیکش خراب بشه که فکر راحت تو گور نبره؟

میگه :شما به حجاب رسیدین سریع‌تر روشنفکر شدین ؛ اون وقت اعتقادتون به جادو جمبل رو سر جاش نگه داشتین؟

میگه : نندازیش دووووور

اگه یه وقت خواستی بندازی بیار بده من طرح سنتی داره اینا نرخی ان

گفتم : باشه مادر عزیزم

از قبل محتویات کوسن رو خالی کرده بودم توی یه نایلکس

پنج دقیقه بعد از خاتمه تماسم با مامان، شمیم بود که بالای یه رودخونه ، نایلکس به دست ایستاده بود و محتویات نایلکس رو انداخت تو رودخونه

این از حرف گوش کن نبودنم

و اینکه اومدم خونه دیدم دو تیکه از اون پارچه های نارنجی ؛ ته نایلکس جا موند! اوردم خونه انداختم تو اشغالا

اصلا واقعا شاید مادرشوهرم محبت داشت و یه کوسن ک ب چشم خودش زیبا اومد برا من سفارش

شاید هم بعنوان مادر ؛ دعای صحت و سلامت خونده بود

چمیدونم

انداختم دور که : اونقدری که اصرار داشت حتما حتما نگهش دار

نگهش نداشته باشم

شمیم خیلی بدقلقه،؟ نه؟!

برچسب: نویسنده: آراد محبی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 8:02

صفحه بندی