لحظه ها عریانند

متن مرتبط با «عروس» در سایت لحظه ها عریانند نوشته شده است

عروسی برادرشوهر، زن پسردایی، خاله و شیما

  • نیلوبلاگ

    ع چی بمویسم خداااااا ؛ یه طولانی نویسی مدیون خاطراتمماز همین الان آخ انگشت شصتم اینهمه میخاد تایپ کنهتابستون واسه حبه کلاس ملاس اسم نوشتم هر روز بعدازظهر عازم مند کلاسیمنمیگم جر خوردیم ع دست شهریه، خودتون درک کنینپسرخاله م در حسرت زنش که داره جدا میشه ؛ داره میسوزه و زنش رفته که رفتهیه باری زن پسرخالمو همون زن شیک خوش گل رو تو خیابون دیدم کلی دخملشو نازی نازی کردم اون ب حبه وقعی ننهید خیلی خشک و سرد زود خدافظی کرد رفتچه مرگتونه عروسا؟! خدایی چه مرگتونه؟ نکنه : ازینکه یه توله سگ زشت زاییدین ...

    ادامه مطلب
  • جزییات عروسی خان داداش ( یک)

  • نیلوبلاگ

    وسطای عید پس از روزها باران هوا صاف شد و عروسی, داداش,ی گل گلاب ب خوشی بگزار شدمامانم طبقه ی متروکه ی همکف ش رو مرتب کرد تا خودش و خاله هام اونجا سکنی بگزینند و فامیلای عروس کمپلت برن بالا ( خونه اصلی ننم) کمپ کنننگم که سر این موضوع چقد مامان بابامو دعوا کردم ؛ گفتم طبقه متروکه تو بده اونها توش م...

    ادامه مطلب
  • یه کم دیگه از حواشی عروسی داداشی ( دو)

  • نیلوبلاگ

    عرضم به حضورتون که از عروسی, که می برگشتیم ؛ یعنی برمیگشتیم،  ب ستاره اینا اصرار کردیم که شب بیان خونه ی ما بمونن،،،ما با یه ماشین به همراه مادرشوهرم اینا سوار شدیم اومدیم دم منزل ما،،، وقتش بود که مادرشوهرم اینا راهشونو بکشن برن خونه خودشون که ستاره که ایشالا مار زبونشو بگزه تعارف کرد ب مادرشوع...

    ادامه مطلب
  • عروس

  • نیلوبلاگ

    تمبلکِ قصه ی ما ک معرف حضور یکایک شما عزیزان هس....انقد فسیل بازی دراورده دیگهxa0منی ک هیچوقت چشم نداشتم ببینم میره باشگاه و خوش میگذرونه ، دعواش کردم گفتم لاقل هفته ای سه بار برو باشگاه اونجام نبینم دروازه وایسی یه ذره تکون بده جسدتو.....من نگفتم شیطان رجیم گفت.فک کرد از رو محبتم و از رو اینکه دلم میخاد بره تفریح و بهش خوش بگذره دارم بهش میگم بره باشگاه.اونم محبتش گل کرد گفت من برم باشگاه فکرم پیش تو و حبه است ک غروبا ک میتونیم با هم بریم ددر دوودوور باز باید بمونید خونه.فقط بشرطی میرم باشگاه ک...

    ادامه مطلب