پنج شنبه عید قربون بود تعطیل بود
چهار شنبه شب ساعت۹ علی یه کاره گفت : مامانم اینا دارن میان خونه ما، شام آش درست کرده گفته شمام شام درست نکنید آش رو میاره با هم بخوریم
میدونم که علی از واکنش من میترسه ، سعی کرد عادی و بدون استرس بمن بگه .... منم سکوت کردم و با خودم گفتم حتما مادرش اینا یکهویی بهش خبر دادن الان وقتش نیست پاچه شو بگیرم لحظه ها عریانند...
ما را در سایت لحظه ها عریانند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 99