
چند روز قبل ميخواستم لوازم تحرير بخرم رفتم تو كوچه ي محله ي قديمي م ك دوران مجرديم چند سالي تو اون محل بوديم ؛ ماشين پارك كنمتو محله ي قديمي ما يه پيرمردي مغازه داشته و داره كه يكسري تره بار محدود ميفروشه ؛ هميشه تو ذهنم دلم ميخاس پدربزرگم هم مثل اين پيرمرد همچين فعاليت محدودي ميداشت ، اما چند سال بعدش پدربزرگم فوت شد و البته تو اون چند سالي ك توي اون محل ميزيستيم نشد ك از مغازه پيرمرده چيزي بخرم ولي تو دلم دوسش داشتماز قضا جا پارك فقط كنار مغازه ي اون پيرمرده بود و تازه آب كولر ساختمون اونها هم...
ادامه مطلب